خدا و خداشناسي
نظر اسلام دربارة خداوند:
در ديانت اسلام با اينكه درباره ذات خدا بحثي نكرده ولي ترديدي در وجود او ندارد. وجود خدا را امري بديهي شمرده است و فرموده:
«افي الله شك فاطر السموات و الارض» (آيا در وجود خداوند كه پديدآورندة آسمانها و زمين است شكي هست؟
«ولله ما في السموات و الارض و الي الله ترجع الامور.» (هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است همه ملك خداست و بازگشت همه موجودات بسوي اوست.)
«لاحول و لاقوه الا بالله».(هيچ تحول و تغيير و هيچ نيروئي جز از خدا نيست.)
خداشناسي در قرآن:
در آيه 255 سوره بقره آمده است:
«الله لااله الاهوالحي القيوم لا تأخده سنه و لانوم له ما في السموات وما في الرض من ذالذي يشفع عنده الا باذنه يعلم ما بين اديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشيئ من علمه الا بماشاءوسع كرسيه السموات و الرض و لا يؤده حفظهما و هو العلي العظيم.»
(خدا يكتاست. خدا جز او خدائي نيست. هرگز او را كسالت خواب فرا نگيرد تا چه رسد كه به خواب رود اوست مالك آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است. كه را اين جرأت است كه در پيشگاه او به شفاعت برخيزد مگر بفرمان اوست علم او محيط است به آنچه پيش نظر خلق است و آنچه سپس خواهد آمد و به هيچ مرتبة علم او احاطه نتواند كرد مگر به آنچه او خواهد. قلمرو علمش از آسمانها و زمين فراتر است و نگهباني زمين و آسمان بر او آسان و بدون زحمت است چه او داناي بزرگوار و تواناي بزرگ است.)
فصل دوم:
فايده خداشناسي
راستي فايدهي خداشناسي چيست؟
ممكن است بگوئيد كه فايدة آن ترقي روحي و نزديك كردن راه حقيقت و كم كردن زحمت و فشار براي وصول به حقيقت و آماده شدن براي مقامات پس از تحول (مرگ) است. بلي اين درست. ولي براي اين زندگي نيست. فايدهي خداشناسي براي اين دنيا كدام است؟ كسي كه خداشناس نيست قائل به آن دنيا نيست.
فايدهي واقعي آن در يك كلام است. «اميد»، كسي كه در خدا مشكوك است اميد ندارد. اميد به آينده ندارد كه به دنبال وظيفهي صحيح خلقت خود برود. اميد رفتن به كجا دارد؟ او كه مافوقي قائل نيست و اميدوار به رفتن به دنياي ديگر نيست تا به مقامي برسد. او تنها در فكر ماديات است. اما كسي كه خداشناس است هم ماديات را دارد و هم صاحب اميد به مراحل تحول بعد از حيات است.
ايدهآل و آرمان بشر اميد است. اگر اميد نباشد و چشم به راه ترقي بعدي نباشد كاري نميكند. وقتي شخص به خدا شناسايي پيدا كرد اميد هم دارد. همه چيز بر روي اميد بنا شده است. پاية هر كار بر روي اميد است و تا شخص اميدوار نباشد كاري انجام نميدهد.
فايده اميد:
اگر به طور كلي اميد نباشد فوراً تمام فعاليتهاي عالم قطع ميشود. هر كاري در دنيا انجام گردد روي اميد است. آيا اين اميد بيفايده است؟
اميد در كوچكترين قدمها مؤثر است. ببين چقدر فرق بين خداپرست و مادي موجود است. اين كسل است وآن اميدوار به الطاف بي پايان الهي. اميد به مثابهي دريايي لايتناهي است كه جلو ديد انسان را باز ميكند. آن كه در وجود خدا شك دارد قدرت تحمل سختيها را آن طور كه در خداشناس با ايمان هست نخواهد داشت.
تفاوت بارز خداشناش و مشكوك:
فرق خداشناس و غير آن را ميتوان در اين مثل مجسم كرد، مثل اين است كه هر دو در اطاقي نشسته باشند. در اطاق مسدود است و هيچ راهي به خارج ندارد. فرد خداشناس پنجرههايي را باز ميكند و درهايي ميگشايد كه منظرهاش بهتر است و اميد به نجات هم دارد. اما ديگري خود را در اين اطاق خفه، محبوس كرده است ولي آن يكي سرپوش را باز كرده و از آن نفسي از هواي آزاد خارج ميكشد.
اميد در همهي افراد بشر اعم از خداشناس و غير آن وجود دارد. منتها دو فرق با هم دارند:
اول: اين كه وسعت اميد اين دو با يكديگر متفاوت است. اميد مشكوكين و ادعاي خداشناسي بيشتر مصروف ماديات است و هر كوششي كه ميكنند بيشتر براي كسب لذات و انجام زندگي و اموري كه شبانهروز را به هر ترتيب طي كند دور ميزند.
دوم: اما كسي كه داراي ايدهآل و آرمان بزرگتري باشد به اين تكرار مكررات و لذات مكرر و متشابه قانع نيست و ميخواهد هدفها و آرمانهاي بزرگتري داشته باشد. از آن جا كه بشر جزء عالم بينهايت است و جايگاه انديشهي او نيز حدود معيني ندارد؛ به هيچ چيز متوقف نميشود و به هيچ حدي قانع نيست. اميد و آرمان وي نيز عالي است. اما آن كس كه بيشتر همت خود را صرف در امور لذات حيواني و زندگي خور و خواب كند با آن كسي كه هدف عالي در زندگي برگزيند و خداشناسي واقعي اختيار نمايد و خود را جزئي از عالم بيانتها بداند و سعي نمايد وحدت و اتصال خويشتن را با عالم محكم و استوار سازد و از اسرار كائنات آگاه شود و با ديدهي چرخي كه مؤثر در گردش گيتي عظيم است به خود بنگرد. مسلماً وسعت ديد و وسعت ميدان نظرش بسي عاليتر خواهد بود.
نظر قرآن
«سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق اولم يكف بربك انه علي كل شيئي شهيد» (ما آيات قدرت و حكمت خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان كاملاً هويدا و روشن ميگردانيم) تا در خلقت شگفتانگيز آفاق وانفس نظر كنند و خداشناس شوند و ظاهر شود كه خدا و آيات و حكمت و قيامت و رسالتش همه بر حق است آيا خدا (همين حقيقت كه) بر همه موجودات عالم پيدا و گواه است.
فصل سوم:
خداشناسي به وسيلهي فطرت
خداشناسي فطري 1:
شناخت خدا به وسيله «فطرت» همان چيزي است كه دانشمندان اسلام از آن به عنوان «برهان فطرت»، در كتابهاي خود ياد ميكنند. اين برهان اولين و شايعترين برهاني است كه وجود خداي مهربان را به ما معرفي مينمايد. به محض اينكه هر انساني به خودش توجه نمايد كه داراي حيات و زندگي است، خداي خود را نيز در دل و وجدان خود احساس ميكند كه معبودي، پاك و منزّه او را آفريده است. آنگاه كه انسان خود را در برابر مشكلات سخت، ناتوان ديد و احساس نااميدي كرد، به طور ناخودآگاه، دست نياز به سوي قدرت بيپاياني در جهان، دراز ميكند كه هيچگونه ناتواني و ضعف در او نباشد. اينجاست كه او را برآورنده اميدهايش مييابد. به او عشق ميورزد و به عنوان تنها تكيهگاه خويش، در آستانه او سر بر سجده مينهد. اين احساس، همان است كه از آن به «خداخواهي فطري» تعبير مي كنند. اين نوع خداشناسي در «فطرت» همه انسانها، بدون استثنا وجود دارد. كه: «دل هر ذره كه بشكافي، آفتابيش در ميان بيني».
ولي انسانها به مرور زمان، هم خود را و هم خداي خود را فراموش ميكنند. و چون دريچه قلب و دل خود را بستند، تاريكي و ظلمت با تمام لشكريانش، كشور وجود آنها را به تسخير خود در ميآورد. به طوري كه به هر سوي كه مينگرند، جز تاريكي نميبينند. مگر اينكه دريچهاي در قلب خويش بگشايند و نور حق را با تمام وجود پذيرا باشند.
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
غير من در پس اين پرده سخن سازي هست
راز در دل نتوان داشت كه غمازي هست
تو مپندار كه اين قصّه به خود مي گويم
گوش نزديك لبم آر كه آوازي هست.
خداشناسي فطري 2:
يكي از راههاي خداشناسي كه پيوسته مورد توجه متفكران و دانشمندان بوده است، و هم پيامبران الهي به آن اهتمام نموده و از اين طريق بشر را به دين و خداپرستي هدايت كردهاند، راه فطرت است.
تعريف فطرت
فطرت در قرآن و روايات به معني آفرينش بديع و بيسابقه است. ابتكاري بودن آفرينش جهان به دو جهت است، يكي بدين جهت كه خداوند مواد اوليه جهان را خود آفريده و با تركيب آنها جهان را بوجود آورده است و ديگري از اين جهت كه نقشهي آفرينش را نيز خود طراحي كرده و از كسي الگو نگرفته است.
فطرت در انسان نوعي هدايت تكويني در قلمرو شناخت و احساس است. فطرت با غريزه، از اين نظر كه هر دو، گونهاي از هدايت تكوينياند، يكسان است، ولي تفاوت آن دو در اين است كه فطرت مربوط به هدايت عقلاني، و غريزه مربوط به هدايتهاي غير عقلاني است. لذا، فطرت از ويژگيهاي انسان به شمار ميرود، ولي غريزه از ويژگيهاي حيات حيواني است.
ويژگيهاي فطرت
فطريات انسان را ميتوان با ويژگيهاي زير باز شناخت:
1. از آن جا كه آميخته با آفرينش انسانند، در پيدايش خود معلول اسباب بيروني نيستند، اگر چه اسباب بيروني در شكوفايي و نارسايي آن مؤثرند.
2. انسان به آنها علم حضوري دارد، اما ميتواند به آنها علم حصولي نيز پيدا كند.
3. با درك و معرفت عقلاني همراه هستنند، يعني در سطح حيات عقلاني انسان تبلور مييابند و ملاك انسانيت انسان به شمار ميروند.
4. معيار و ملاك تعالي انساناند، لذا از نوعي قداست برخوردارند.
5. كليت و عموميت دارند (همگانياند).
6. ثابت و پايدارند (هميشگياند).
از ويژگيهاي ياد شده ميتوان فرق ميان فطرت و عادت را نيز به دست آورد، زيرا عادت آفرينشي نيست، بلكه معمول اسباب و علل بيروني است، و از طرفي عموميت و ثبات نيز ندارد.
لازم به ذكر است كه اين ويژگيها از تحليل فطرت به دست ميآيند و در نتيجه، اموري ضروري و قطعي ميباشند، يعني با تعريفي كه از فطرت بيان گرديد، نفي ويژگيهاي ياد شده مستلزم تناقض است. مانند اين كه با فرض مربع بودن شكلي، تساوي اضلاع آن انكار شود، و يا با فرض آب بودن چيزي صفت مايع بودن از آن سلب گردد. اين گونه محمولات را در اصطلاح حكماي اسلامي «محمولات عن صميمه» ميگويند.
بنابراين، براي اثبات ويژگيهاي مزبور به برهان و دليلي نياز نداريم.
فطرت در قلمرو شناخت و احساس
همان گونه كه يادآور شديم فطرت از ويژگيهاي حيات عقلاني انسان است و حيات انسان دو تجليگاه دارد: يكي شناخت و ديگري احساس، و به عبارت ديگر، ادراك و گرايش، يعني انسان در پرتو فطرت حقايقي را شهود ميكند و به حقايقي نيز تمايل و گرايش دارد.
شناختهاي فطري
مقصود از فطريات ادراكي و معرفتي اموري است كه عقل انسان بصورت بديهي و بدون نياز به هيچ گونه تعليم و تلقين آنها را ميشناسد و ميپذيرد و در اصطلاح منطق به بديهيات عقلي موسوم و خود به دو گونهاند:
1. بديهيات عقل نظري، مانند حكم به امتناع تناقض و دور و حكم به اين كه مقادير مساوي با يك مقدار، با هم برابرند، و اين كه كل از جزء خود بزرگتر است و نظاير آن.
2. بديهيات عقل عملي، مانند حكم به حسن عدل و راستگويي، و قبح ظلم و ستم و دروغگوئي و مانند آن.
ابن سينا ادراكات فطري را با دو ويژگي توصيف نموده است: اول آنكه از نهاد انسان سرچشمه گرفته و برايند تعليم و تلقين نيستند. دوم آنكه قطعي و غيرقابل ترديدند، چنان كه گفته است:
معناي فطرت اين است كه انسان فرض كند ناگهان بالغ و عاقل آفريده شده و تاكنون هيچ عقيده و رأيي از كسي نشنيده و با هيچ كس معاشرت نداشته است، و تنها محسوسات را مشاهده كرده و تصوراتي را در خيال خود فراهم آورده است، آن گاه مطلبي را بر ذهن خود عرضه كرده و آن را در معرض شك قرار دهد، پس اگر توانست در آن شك كند فطرت بر آن گواهي نميدهد. و اگر نتوانست در آن شك كند، آن مقتضاي فطرت اوست.
فطرت و خداجوئي
قبلاً يادآور شديم كه حس كنجكاوي و راستي يكي از تمايلات فطري انسان است، و به خاطر همين هدايت فطري است كه ميخواهد از رازها و علل پديدهها آگاه شود، اين ميل فطري همان گونه كه او را به جستجو علت هر يك از پديدهها بر ميانگيزد، او را به جستجوي علت مجموعة پديدههاي جهان كه آنها را مرتبط و به هم پيوسته ميبيند نيز بر ميانگيزاند.
فطرت و خداگرائي
گرايش فطري انسان به خدا را از دو راه ميتوان اثبات كرد، يكي اينكه خود به مطالعه در روان خويش و نيز عكس العملهاي رفتاري و گفتاري ديگران بپردازيم و از اين طريق وجود چنين گرايشي را بشناسيم. و ديگري اين كه به آراء و نظريات دانشمندان بويژه روانشناسان مراجعه نمائيم، نخست به بررسي راه اول ميپردازيم و آن را به دو بيان توضيح ميدهيم:
الف: عشق به كمال مطلق
انسان در نهاد خود مييابد كه كمال را دوست دارد، و بلكه حد اعلاي آن را ميخواهد، و همين احساس را با مراجعه به رفتار و گفتار ديگران، در آنان نيز مييابد. (توجه داشته باشيم كه سخن در وصوص به كمال مطلق نيست، بلكه سخن در عشق به كمال مطلق است).
اكنون ميگوئيم وجود چنين احساسي در انسان دليل بر واقعيت داشتن كمال مطلق است، و مقصود از خدا نيز چيزي جز كمال و جمال مطلق و لايتناهي نيست.
نتيجة اين دو مقدمه اين است كه انسان فطرتاً به خدا عشق ميورزد، هر چند ممكن است در مقام عمل دچار انحراف گردد، و چيزي را كه واقعاً كمال مطلق نيست بجاي آن بنهد و آن را معشوق خود برگزيند، چنان كه مثلاً احساس گرسنگي كودك به او الهام ميكند كه خوردني در عالم يافت ميشود، ولي چه بسا در تشخيص آنچه واقعاً خوردني است از غير آن دچار اشتباه گردد، و مثلاً حشرهاي را در دهان بگذارد.
پرسش: به چه دليل احساس و عشق به كمال مطلق مستلزم واقعيت داشتن آن است، آيا احتمال ندارد كه اين احساس خطا و بياساس باشد؟
پاسخ: دلالت عشق به كمال مطلق را بر واقعي بودن آن از دو راه ميتوان بيان نمود:
راه اول اين كه تمايلات غريزي و فطري بدون آن كه هيچ واقعيتي در عالم خارج موجود باشد با نظم حاكم بر جهان سازگار نيست؛ زيرا مطالعة در غرايز موجود در انسان و حيوان نشان ميدهد كه آنها به اموري واقعيتدار توجه و تعلق دارند، و اگر خطائي رخ ميدهد، در تشخيص مصداق است، نه در اصل واقعيت.
راه دوم اين كه تحقق اموري كه واقعيت آنها متعلق به غير است، بدون تحقق مضاف اليه و متعلق آنها، محال است، مثلاً علم و آگاهي متعلق ميخواهد فرض، علم بدون متعلق، امري ناممكن است، بنابراين اراده، مراد ميخواهد، حب، محبوب ميخواهد، عشق، معشوق ميخواهد و...
اگر امور ياد شده بصورت بالقوه موجود باشند، متعلق آنها نيز بالقوه خواهد بود، و اگر بصورت بالفعل موجود باشند، متعلق آنها نيز بالفعل ميباشد، و چون فرض ما بر اين است كه تمايل به كمال مطلق بصورت بالفعل موجود است، بنابراين كمال مطلق نيز بالفعل موجود خواهد بود.
ب: اميد به قدرتي برتر درلحظههاي خطر
انسان در لحظههاي خطرناك و بحرانهاي زندگي كه از همة اسباب و علل طبيعي قطع اميد ميكند، در نهاد خويش احساس ميكند كه قدرتي فراتر از قدرتهاي مادي وجود دارد و اگر اراده كند ميتواند او را نجات دهد، بدين جهت اميد به حيات در او قوت ميگيرد و همچنان براي نجات خود ميكوشد، و اين خود گواه بر فطري بودن خداگرائي انسان است، ليكن سرگرميهاي زندگي مادي موجب ميشود كه او در شرايط معمولي از وجود آن قدرت برتر، غفلت ورزد. در حقيقت سرگرميهاي زندگي به منزلة گرد و غبارهايي است كه بر آئينة فطرت مينشيند و انسان نميتواند چهرة حقيقت را در آن بنگرد.
فصل چهارم
خداشناسي از راه نظم و هماهنگي
برهان
بهترين و سادهترين دليل توحيد، نظم و هماهنگي عجيبي است كه بر موجودات جهان حاكم است. اين دليل به عنوان برهان نظم ناميده ميشود. برهان نظم داراي امتيازاتي است، از جمله:
1 ـ برهاني قرآن است. آيات قرآن نيز همواره ما را به شناخت شگفتيهاي طبيعت و تفكّر و تامّل در آيات عظمت خداوند دعوت كرده است.
2 ـ عشق آفرين است. وقتي انسان الطاف و نعمتهاي خداوند را ميشناسد، عشق و محبّت او به خداوند بيشتر ميشود.
3 ـ شيرين است. انسان وقتي كه ارتباط هستي را درك ميكند لذّت ميبرد.
4 ـ پوياست. هرچه علم پيشرفت ميكند، ارتباطاتي كه بين موجودات هستي است بيشتر كشف ميشود.
5 ـ براي همه قابل فهم ودرك است ونيازي به داشتن اطلاعات فلسفي ندارد. روشن است كه وجود هماهنگي ميان اجزاي يك ساختمان، مقاله هاي يك كتاب وسطرهاي يك نامه بهترين دليل بر يكي بودن سازنده ونويسنده آن است.
خداشناسي
اگر سه نفر نقّاش در كنار هم مشغول كشيدن تصوير يك خروس شوند، يكي سر خروس، ديگري شكم آن و سوّمي پايش را بكشد، بعد ما اين سه ورقه را از سه نقّاش بگيريم و به هم پيوند دهيم، هرگز نقش سر و شكم و پا كه از سه نقّاش است با يكديگر هماهنگ نخواهد بود.
آري، وجود هماهنگي، توازن، تناسب و زمانبندي بسيار دقيق در آفرينش، بهترين و سادهترين دليل يكتايي اوست.
امام صادق (ع) ميفرمايد: «در هر نفسي كه انسان ميكشد هزاران نعمت موجود است.» شما هنگامي ميتوانيد نفس بكشيد كه برگ درختان مسئوليّت خود را انجام دهند و آب اقيانوسها تميز باشد; تميز بودن آب اقيانوسها به پاكسازي آنها از مردارهاي دريايي بستگي دارد و اين نهنگها هستند كه در دريا اين مسئوليّت مهم را انجام ميدهند، پس در نفس كشيدن ما برگها و نهنگها و... مشاركت دارند.
فصل پنجم:
خداشناسي امام علي (ع):
امام علي (ع)
در نهج البلاغه وصف خداوند بسيار آمده است. جايي "ذعلب يماني" از حضرت ميپرسد: «آيا پروردگارت را ميبيني؟» و حضرت ميفرمايد: «آيا چيزي را که نميبينم ميپرستم؟»
و دهها و صدها خطبه، نامه و سخن قصار از ايشان هست که بهترين راههاي خداشناسي را به ما آموختهاند.
شرط شناخت خدا
روحانيون شرط شناخت خدا را ايمان ميداند. و اعتقاد دارد بدون ايمان به خدا، هرگز او را نخواهي شناخت. اما به راستي آيا براي درک خدا ايمان لازم است نه؟! آموختن بسيار مهمتر است. آموختن اعتقادي به اعتقاد ختم ميشود اما يک شرط دارد و آن اينکه ذهن قبل از آموختن از هر اعتقادي آزاد باشد. اين مهمترين درسي است که امام علي(ع) در خطبه اول نهجالبلاغه ميخواهد به ما بدهد. اگر ذهن از هر نوع تصوير از خدا آزاد شد آنگاه است که ميتواند ببيند اين اعتقاد يا عدم اعتقاد است؛ که ما را اسير کرده است. اعتقاد و عدم اعتقاد در واقع همانند هم هستند. آنها فقط دو روي يک سکه هستند. مثال بارز آن انسانهايي هستند که خود را لائيک بياعتقاد ميدانند من دقيقاً ميخواهم بگويم که اعتقاد به بياعتقادي خود نوعي اعتقاد است! بنابراين ميتوان ايمان و کفر را يکسره کنار نهاد.
خداشناسي
و حال اين سوال را مطرح کنيم که به راستي آيا خدايي هست؟کيفيت وجودي او چيست؟ از اينجاست که وارد بحث خداشناسي علي ميشويم. آنجا که ميگويد کمال اخلاص به زدودن صفتهاست از وي چرا که هر صفت غير از موصوف و هر موصوف غير از صفت است. اگر واژه مهرباني به خدا نسبت داده شد اين به معناي اين نيست که گوهر وجودي خدا همان مهرباني است. پس براي ديدن گوهر وجودي خدا بايد ابتدا همه ذهن را از همه صفتهاي او پاک کرد. واژه خدا با همه اشارات عقلاني و احساسياش همه و همه خدا نيست. واژه خود حقيقت نيست پس ذهن بايد از واژه آزاد شود. در مورد واژه و کلمهاي مثل درخت جسمي فراروي ماست و ما بر اساس توافق همگاني اين جسم را درخت ميناميم. ولي در مورد خدا اين واژه به هيچ امر مشخصي دلالت نميکند. بنابراين هر کسي ميتواند به اشتباه براي خود تصوري از خدا خلق کرده در ذهن خويش بگذارد و به نوعي خدا را خلق کند! به نوعي بتپرستي کند! بتي که قبلا از سنگ بود حالا از جنس خيال و اوهام شده است و بتي که قبلا در مقابل بتپرست قرار داشت حالا در ذهن او جا دارد.
بت شکن ديدم که از اصنام رست از خود نرست
هر خليلي بتگري در معبر پندار داشت
به همين علت مارکس ميگفت قبل از آنکه خدا عارف را خلق کرده باشد عارف خدا را خلق کرده! به غير از خطبه اول که تاکيد امام بر اين نکته مهم خداشناسي است در جمله ۴۷ کلمات قصار هم ميفرمايد: «بالاترين درجه توحيد رهايي از توهمات است.وقتي پندار نباشد آنچه هست رخ مينمايد.» آنگاه ميتوان آنچه هست را خدا ناميد يا به هر اسمي.
فصل ششم
خداشناسي در آيينه زلال احاديث
حضرت محمدبن عبدا... (ص):
"از همه معبودهاي ساختگي دل برگيريد و پرستش و بندگي را به خالق توانا و خداوند دانا اختصاص دهيد «لا اله الا ا...» را كه شعار يكتاپرستي است به زبان گوييد و به دل معتقد شويد و مطمئن باشيد كه در پرتو آن به سعادت و رستگاري نايل خواهيد شد."
امام جعفر صادق (ع):
"ديدهدل، خداي را به نور ايمان ميبيند و عقلهاي بيدار، او را مانند يك حقيقت مشهود اثبات ميكند."
علي بن موسي الرضا (ع):
"خدا با خلق ماده (كه در مكان بوده) مكان را تحقق بخشيده در حالي كه خود در مكان نيست. اوست كه چگونگي را پديد آورده و چگونگي در وي نيست، او را نتوان چگونگي و به جايگاه شناخت."
امام علي بن ابيطالب (ع):
"هيچ نقش و صورتي به او نماند، به حواس احساس نشود. به مردم سنجيده نگردد. نزديك است در عين دوري و دور است در عين نزديكي. برتر از هر چيز است و نتوان گفت چيزي برتر از اوست. مقدم بر هر چيزي است و نتوان گفت چيزي بر او تقدم دارد. در همه چيز وارد است، نه مثل آنكه چيزي در درون چيز ديگري است و از همه چيز فراست نه چون چيزي كه بيرون چيزي است. منزه باد آنكه همچنين است و جز او اين چنين نيست."
امام محمدباقر (ع):
"پروردگارم تبارك و تعالي بوده و هميشه بوده است. زنده و بي چگونگي. براي او بود شده. مكاني ندارد. در چيزي قرار ندارد و بر چيزي هم نيست. براي موقعيت خود جايي پديدار نكرده و پس از به وجود آوردن همه چيز نيروي جديدي نيافته و پيش از آفرينش آنها ناتوان نبوده و پيش از پديدار كردن مخلوق هراسي نداشته..."
امام علي بن الحسين (ع):
"خداوند به وصفي كه موجب محدوديت او باشد، موصوف نشود. پروردگار ما از صفت داشتن برتر است. چگونه به وضع محدودي توصيف شود، آنكه حدي ندارد و ديده ها دركش نكنند و او ديده ها را درك كند و هم او لطيف و خبير است."
امام موسي كاظم (ع):
"جسم محدود است و كلام جز متكلم است. خدا نه جسم است و نه صورت و نه محدود است و هر چيزي جز او مخلوق است. همانا هر چيز به اراده و خواست اوست."
امام جعفر صادق (ع):
"به راستي خداي تبارك و تعالي ذكره و جل ثنائه، منزه است و مقدس، يگانه است و تنها، هميشه بوده و هميشه هست، اوست اول، اوست آخر. اوست ظاهر و هم باطن، اول بودنش را آغازي نيست. "
حضرت علي بن ابيطالب (ع):
"به راستي پروردگار من بي اندازه لطيف است، در همه چيز در آيد و كسي دركش ننمايد و باريك بين و نكته سنج است و با اين حال به نرمي ستوده نشود، بي اندازه والا است و سطبري و غلظت ندارد... دور است نه از نظر بعد مسافت، نزديك است نه از نظر قرب در مجالست، لطيف است نه جسماني مأب، موجود است نه از سابقه نيستي، فاعل است نه به ناچاري، اندازه گير است نه به وسيله جنبش و ..."
حضرت جعفربن محمد (ص):
"هر چيزي جز خدا نابود شود يا دگرگون گردد يا تغيير و زوال در آن راه يابد. يا رنگ به رنگ شود. يا وصف خود را عوض كند و يا از فزوني به كاهش گرايد و يا از كاستي به فزوني، همان پروردگار جهانيان است كه از ازل تا ابد به يك حال است، اوست اول، پيش از هر چيز، اوست آخر همه چنانكه هميشه بوده است، اوصاف او مختلف نگردد..."
علي بن موسي الرضا (ع):
"به راستي خداي تبارك و تعالي "قديم" است و "واجب الوجود" و قديم بودنش همان صفتي است كه رهنماي خردمند است بر اينكه نه چيزي پيش از او بوده و نه چيزي با او در دوام هستي شريك است. به اعتراف عموم مردم خردمند براي ما روشن است از نظر اقتضاي اين صفت كه پيش از خدا چيزي نبوده و به همراه او هم در بقا و ابديت چيزي نباشد..."
امام علي بن ابيطالب (ع):
"با هر چيز هست و همنشين و يار آن نيست كه از او تهي است. هر چه خواهد پديد آرد، و نيازي به جنبش و وسيلت ندارد. از ازل بيناست و تا به ابد يكتاست، دمسازي نداشته است تا از آن جدا افتد و بترسد كه تنهاست."
حضرت محمدبن عبدا... (ص):
"چطور پروردگار خود را به كيفيت وصف كنم. با اينكه اصل كيفيت و چگونگي مخلوق اوست و خدا متصف به خلقت خود نگردد. او در همه جا هست و در هيچ جا محدود نيست."
امام حسن عسكري (ع):
"خدا يگانه است، يكتاست، فرزند نياورده و فرزند نبوده. واحدي همتاي او نيست، آفريننده است و آفريده شده نيست، اوست تبارك و تعالي كه هر چه خواهد از اجسام و جز آن بيافريند و خود جسم نيست. هر صورت و نقشه اي به قلم قدرت بكشد و خودش صورت نيست. ستايش او والاست و نامهايش مقدس تر از آن است كه براي او مانندي باشد."
امام موسي الكاظم (ع):
"خدا فرود نشود و نيازي هم ندارد كه فرود شود و ديد و ديدگاه خدا از نظر دوري و نزديكي در مكان يكي است. هيچ نزديكي از او دور نيست و هيچ دوري به او نزديك نيست و نياز به چيزي ندارد، بلكه روي نياز به دست اوست و او صاحب بخشش است. نيست شايسته پرستشي جز او كه عزيز و حكيم است. اما آنان كه گويند خداي عزوجل نازل مي شود، همانا اين گفته از كساني است كه خدا را به كم و فزون شدن نسبت دهند. هر متحركي به چيزي نياز دارد كه او را حركت دهد يا او را به حركت وا دارد. درباره توصيف حق در حذر باشيد از اينكه او را به حدي وا داريد كه از نظرتان محدود شود و كم و زيادي يا تحريك و تحرك يا زوال و فرود يا به پا خاستن و نشستن برايش تصور كنيد، زيرا خدا بالا و والاست."
امام علي النقي (ع):
"منزه باد آنكه نه حدي دارد و نه وصف شود و چيزي به او نماند، و نيست به مانندش چيزي و اوست شنوا و بينا."
حضرت امام زين العابدين (ع):
"حمد و سپاس بيرون از شمار خداوندي را سزاست كه به قدرت بي مانند خويش ليل و نهار آفريد. آن تواناي بي مثالي كه ميان شب و روز تفاوت ايجاد كرد و براي هر يك از آن دو، حدي معلوم و مدتي محتوم قرار داد. خداوندي كه كوتاهي و بلندي شب و روز را تقدير نمود تا هر يك در زماني خاص، موجب يافتن روزي و پرورش بندگان باشد. او شب ايجاد كرد تا خلق پس از جنبش و سعي و تلاش بسيار در لباس آرامش بيارامند و تجديد نيرو كنند و توانايي تازه گيرند و نشاط و شادي جويند و روز را براي خلق روشن ساخت تا فضل و نعمتش را جستجو كنند و معاش خويش يابند و براي سود دنيا و سعادت آخرت در زمين سعي و سفر نمايند"
رسول اكرم (ص):
"خدا را چنان پرستش كن كه گويي او را مي بيني. اگر تو او را نمي بيني او تو را مي بيند. بهترين كارها خداشناسي است. كاري كه با دانش ترين است اندك و بسيار آن سودمند است. اگر خدا را آن چنان كه شايسته اوست مي شناختيد، به دعاي شما كوهها جابجا مي شدند."
امام علي بن موسي الرضا (ع):
" خداي تبارك و تعالي مكان را در لامكان آفريده و در بي كيفيتي كيفيت را پديد آورده و به نيروي خود تكيه دارد."
امام علي بن ابيطالب (ع):
"خداوند بي هست شدن بوده است بي چگونگي، هميشه بوده بدون اندازه و بي كيفيت پديد شدن، پيش از وي براي او نيست، او خود پيش از هر پيش است و بر كنار از هر پيش و نهايت و انجام، انجام از او منقطع است و او خود انجام هر انجام است."
حضرت علي بن ابيطالب (ع):
" در چيزي اندر نيست تا گويند او در آن است و از چيزي دور نيست تا گويند از آن بركنار است. ولي به همه چيز از نظر دانش احاطه دارد و آن را متقن ساخته است."
امام جعفر صادق (ع):
"خداوند تبارك و تعالي چون انسانها افسوس نخورد ولي او دوستاني براي خود آفريده است كه افسوس خورند و بپسندند و با اينكه مخلوق و پرورده اويند، رضاي آنها را رضاي خود مقرر كرده و خشم آنها را خشم خود، زيرا آنها را داعيان به سوي خود و رهنماي بر خويش نموده است و بدين سبب اين مقام را دارند و اين براي آن نيست كه از نافرماني مردم زياني به خدا رسد. چنانكه به خلق مي رسد، ولي اين است مقصود از آنچه گفته شده (آيه 80/سوره 4) و به راستي كه خداوند عزوجل فرموده است كه كساني كه با شما بيعت كنند مانند آن است كه با خدا بيعت كرده اند. "
امام موسي الكاظم (ع):
"در آسمانها و در زمين چيزي نباشد، جز با هفت خصلت: به قضا و قدر و اراده و مشيت و نيت در دفتر و مدت مقرر و اجازه، هر كه جز اين معتقد باشد محققاً بر خدا دروغ بسته و يا بر خداي عزوجل رد كرده است."
امام علي بن ابيطالب (ع):
"سپاس از آن خدايي است كه سپاس خود را در نهاد بندگان در اندازد و همگان را به راه شناسايي پروردگارش آفريده، به وسيله خلقش به خود رهنمايي كرده و به پديدش خلقش ازليت خود را ثابت نموده است. آنها را شبيه آفريده تا دليل باشد كه او را شبيهي نيست، آيات خود را گواه نيرويش گرفته و ذاتش از پذيرش اوصاف ممتنع است و رؤيتش از پذيرش ديدن، و احاطه به او از قدرت و هم بر كنار است. بودنش را مدتي نيست و بقايش را نهايتي نباشد، مشاعر شامل او نشوند و پرده اي نيست كه او را در پس خود گيرد."
فصل هفتم
هدف خلقت از ديدگاه عقل و قرآن
هدف آفرينش از ديدگاه عقل
از نظر عقلي آفرينش نوعي احسان و فيض از جانب خداوند نسبت به موجودات ممكن است؛ يعني آنچه امكان خلق شدن دارد، خداوند از خلق كردن آن بخل نميورزد و دريغ نميكند، چنين آفرينشي «حُسن ذاتي دارد» و قيام به چنين فعلي كه ذاتاً پسنديده است، جز آن كه خود فعل زيبا باشد، به چيز ديگري نياز ندارد، زيرا نشانه جود و فضل اوست. خداوند متعال همان طور كه واجب بالذات است واجب من جميع الجهات است، و لذا محال است كه موجودي قابليت وجود پيدا كند و از ناحيهي او افاضه وجود نشود و امساك گردد. از نظر عقلي هر موجودي كه امكان خلق شدن دارد، با زبان حال درخواست وجود و كمال ميكنند، آفرينش جهان در واقع پاسخ به اين امكان و درخواستهاي طبيعي و ذاتي اشياء است.
خداوند وسايل كمال هر موجودي را در اختيار او ميگذارد و ارادهي حكيمانه او بر اين قرار گرفته كه موجود بيجان به صورت طبيعي و جبري به سوي كمال خويش حركت كند، در حالي كه ارادهي حكيمانه او دربارهي موجودي چون انسان بر اين تعلق گرفته است كه از طريق اختيار و آزادي، كمالاتي را كسب نمايد.
از نظرگاه عقل اساساً اصل آفرينش يك گام تكاملي عظيم است، زيرا چيزي را از عدم به وجود آوردن، و نيستي را هستي دادن، و صفر را به مرحلهي عدد رساندن است. تمام برنامههاي ديني و الهي بعد از گام اول در ادامه و راستاي همين مسير، و پي نمودن راه تكامل ميباشد.
هدف آفرينش در قرآن:
قرآن با بينشي عميق، سرنوشت نهايي و هدف از آفرينش انسان و حتّي جهان را مورد بررسي و كنكاش قرار داده و مقصد و مقصود مشخصي را براي آفرينش بيان نموده است. چرا كه آفرينش اين جهان بزرگ و خلقت موجود عظيمي به نام انسان، نميتواند بدون هدف و باطل باشد. قرآن كريم ميفرمايد: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ» آيا ميپنداريد كه شما را بيهوده آفريدهايم و به سوي ما باز نميگرديد؟
يا در جاي ديگر در ارتباط با كل نظام هستي ميفرمايد: «يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً». حال اين سؤال رخ مينمايد كه اين هدف از نظرگاه قرآن كريم چيست؟ قرآن كريم براي آفرينش انسان اهدافي را بيان نموده است كه برخي از آنها اصلي، برخي تبعي و ابزاري، و برخي به منزلهي نتيجه ميباشد. در اين همه ميتوان به موارد زير اشاره نمود:
1. آزمايش انسانها.
2. علم به قدرت بيپايان الهي.
3. عبوديت.
4. رسيدن به رحمت الهي.
الف) آزمايش و ابتلاء:
در آياتي از قرآن كريم، هدف از آفرينش انسانها آزمايش و امتحان دانسته آن شده است، از جمله كه ميفرمايد: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» خداوند مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك از شما بهتر عمل ميكنيد و او شكستناپذير و بخشنده است. اين امتحان برميگردد به ظهور و بروز كمالات انساني كه در مقدّمه اشاره شد.
ب) علم توحيد:
در آية ديگر، هدف از آفرينش آدمي را علم به قدرت بيپايان الهي و آگاهي به يگانگي او ميداند، آنجا كه ميفرمايد: «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» خداوندي كه هفت آسمان را آفريد و از زمين نيز همانند را، فرمان او پيوسته فرود آيد تا بدانيد خداوند (يگانه) و بر همه چيز توانا است.» معرفت خدا و علم توحيد زمينهساز بالاترين كمالات است براي انسان كه سودش به خود انسان برميگردد نه خداوند، چرا كه او غني مطلق ميباشد.
ج) عبادت:
در موردي ديگر، از عبادت به عنوان هدف آفرينش انسان و جن نام برده شده است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ» من جنس و انس را نيافريدم جز براي اينكه عبادتم كنند. (و بدينوسيله به قلّة كمالات راه يابد).
د) رسيدن به رحمت الهي:
برخي از آيات قرآني، هدف از آفرينش انسان را رسيدن به رحمت بيپايان الهي ميداند و ميفرمايد: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ» اگر پروردگارت ميخواست، همة مردم را يك امت قرار ميداد، ولي آنها همواره مختلفند، مگر كسي كه مورد رحمت الهي قرار گيرد، و براي همين (پذيرش رحمت) خداوند آنها را آفريد.
آيات فوق، چهار هدف مهم و اساسي را براي آفرينش آدمي بيان نموده است كه برخي اصلي، برخي ابزاري و وسيلهاي است (براي رسيدن به هدف اصلي)، و برخي به منزلة نتيجه ميباشد.
در اين ميان، ميتوان گفت رسيدن به مقام عبوديت بالاترين هدف آفرينش است، چرا كه مراد از بندگي رسيدن به اوج كمال و قلّة سعادت بشري است و انسان كامل كسي است كه به جوار و آستان قرب الهي راه يافته و در نتيجه، از رحمت بيپايان او بهرهمند شده است. اين بهرهمندي از رحمت الهي، نتيجة عبوديت و رسيدن به مرتبة كمال انساني است. بنابراين، هدف اصلي از آفرينش انسان عبوديت است. امّا آزمايش بندگان از هدفهاي متوسط و ابزاري و براي رسيدن به آن هدف عالي يعني بندگي ميباشد. بهرهمندي از رحمت بيپايان الهي هم نتيجة عبوديت است.
بنابراين، در يك جمله ميتوان گفت هدف از خلقت انسان عبوديت و رسيدن به مرتبة كمال و استفاده از رحمت بيپايان الهي است. دادن رحمت نيز، مقتضاي ذات الهي است؛ يعني ذات او اينگونه فياض است كه رحمت از او صادر ميشود و هر موجود را به كمال لائق خويش ميرساند.
حُسن ختام بحث را حديثي از امام هفتم، موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ قرار ميدهيم، آنجا كه از حضرتش در مورد سخن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه فرمود: تا ميتوانيد عمل كنيد كه همه انسانها براي هدفي كه آفريده شدهاند آمادگي دارند.» سؤال شد ـ هدف آفرينش چيست؟ ـ حضرت فرمودند: «خداوند بزرگ جن و انسان را براي اين آفريد كه او را عبادت و اطاعت كنند، براي اين نيافريده است كه نافرمانيش نمايند و اين همان است كه ميفرمايد: «و ما جن و انسان را فقط براي عبادت و اطاعت آفريديم.» و چون آنها را براي اطاعت آفريده، راه را براي رسيدن به اين هدف براي آنان آسان و هموار ساخته است. پس واي به حال كساني كه چشم به هم گذارند و كوري و نابينايي را بر هدايت ترجيح دهند.»