۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

معجزه نور

على را وصف، در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش بر نيايد
على تركيبى از زيباترينهاست
على تلفيقى از شيواتر ينهاست
على راز شگفت روز آغاز
على روح سبكبالى و پرواز
زبان عشق را گوياترين بود
طريق درد را پوياترين بود
دل دريايى‏اش درياى خون بود
ضميرش چون شهادت لاله‏گون بود
صداقت از وجودش رشك مى‏برد
اصالت از حشورش غبطه مى‏خورد
صلابت ذره‏اى از همتش بود
شجاعت در كمند هيبتش بود
سلاست در زبانش موج مى‏زد
كلامش تكيه را بر اوج مى‏زد
غبار عشق، خاك كوى او بود
عبير و مشك، مست از بوى او بود
على با درد غربت آشنا بود
على تنهاترين مرد خدا بود
على در آستين دست خدا داشت
قدم در آستان كبريا داشت‏
نواى عشق از ناى على بود
اذان سرخ، آواى على بود
شهادت از وجودش آبرو يافت
شهادت هر چه را دارد از او يافت‏
على سوز و گدازى جاودانه است
على راز و نيازى عاشقانه است
تپش در سينه‏اش حرفى دگر داشت
حديث خوردن خون جگر داشت
شگفتا! عشق از او وام گيرد
محبت آيد و الهام گيرد
تلاطم پيش پايش سخت آرام
تداوم در حضورش بى سرانجام
توان در پيش پايش ناتوان است‏
فصاحت در حضورش بى زبان است
خطر مى‏لرزد از تكرار نامش
سفر گم مى‏شود در نيم گامش‏
يورش از ذوالفقارش بيم دارد
تهاجم صحبت از تسليم دارد
كفش خونين‏ترين گل پينه را داشت
ضميرش صافى آيينه را داشت
من او را ديده‏ام در بى كرآنه
فراتر از تمام كهكشانها
من او را ديده‏ام آن سوى بودن
فراز لحظه ناب سرودن
من او را ديده‏ام در فصل مهتاب
درون خانه مهتابى آب
على را از گل «لا»«آفريدند
براى عشق، مولا آفريدند
سخن هر چند گويم ناتمام است
سخن در حد او سوداى خام است
ز دريا قطره آوردن هنر نيست
زبانم را توانى بيشتر نيست
ولى تا با سخن گردد دلم جفت
بگويم آنچه آن شوريده مى‏گفت :
«على را قدر، پيغمبر شناسد
كه هر كس خويش را بهتر شناسد»